دختر دلبندم در اولین سال زندگی
یسنا جون فرشته ی کوچیک مامان و بابا، از روزی که صدات در وجودم طنین انداز شد زندگی من و بابایی روح تازه ای گرفت . تو با اومدنت مسیر زندگی ما رو عوض کردی و نشاطی تازه به زندگیمون دادی عزیزم تو این یکسالی که گذشت روز به روز بامزه تر و کامل تر شدی
تو این یکسال کلی مسافرت رفتی (شیراز - تهران - مشهد - شمال و ...)
کلمه های مامان ، بابا ، عمو ، آب ، هاپو ، این چیه ، عکس ، ننه ، بالا رو خیلی واضح می گی و همه رو جای خودش استفاده می کنی
جدیداً یاد گرفتی خودتو واسه بابایی لوس مس کنی و وقتی می خوای صداش کنی صداتو نازک می کنی و با عشوه می گی بابایی
وقتی بهت می گیم توتو یا پیشی با دستات اشاره می کنی می گی بیا(البته اینو وقتی رفتیم تهران خاله نسیم بهت یاد داد)
دستاتو به مبلا می گیری و دور تا دور اتاق رو واسه خودت رژه می ری و همه چیزارو به هم می ریزی و تا به دستمال کاغذی می رسی همرو می کشی بیرون و پاره می کنی
موبایلو میذاری رو گوشت و می گی اَنو بابا
مامان جون بهت یاد داده اخم کنی . جدیداً تا عصبانی می شی اخم می کنی
فقط کافیه یکی بهت بگه بوس بده همینطوری پشت سر هم واسش بوس می فرستی

نفسم ، امیدوارم روز به روز شاهد بالا رفتنت از پله های ترقی باشم
دوست داریم همه ی دنیامون(مامان و بابا)
یکسالی که گذشت
































دختر دلبندم در اولین سال زندگی
